تمام سنگریزه ها ی خیابان را می شمارم
تمام چراغ های خاموش
تمام گربه های گرسنه را
وپشت سرم
نعش تمام تابلوهای عبور ممنوع را می کشم
حالا فرض کن
مادر بزرگ چوب قلیانش را زمین می گذارد تا بپرسد :
تو مُلک فرنگ چی کار داری؟!
تا بشنود :
کارناوال است و من
با شیر های ریخته روی شب
با صدای تابلو ها ، سنگریزه ها و گربه ها
ازدواج ام را جشن گرفته ام
حتی اگر شده
تنهایِ تنها با خودم
(به سه ماهی که ندیدم ا ت )
در من این خیابان سه با ر تکرار می شود
سنگها یم شیشه ای پیدا نمی کنند
نفرین می کنم این فاصله را
نفرین می کنم
و فاتحه ای می خوانم برای زمان از دست رفته
برای سنگ های پیش پایم
ساعت سه بار از نیمه گذشته
پنجره ها تو را تکرار می کنند
و من
قبر م را به دوش می کشم
قسط های خانه مان تمام شده
برادرم شب ها هنوز به خانه می آید
خاطراتم می کشند
صدای جیغ ها ی جنگ
و خس خس عموی جوانم را
بابا با صدای آمریکا می خوابد
من تا صبح
با محصولات سنگ خورها
زندگی می کنم
و مثل پدرانم
سرما وگرما می کنم
حالا که فصل امتحانات است
با غزه کاری ندارم
۱ ـ پشتش به تو گرم بود
زمین
وقتی به احترام آمدنش قیام نکرد
۲ـ دروغ گفته ایم
آبهای علقمه
حسرتت را نداشتند
می خواستند
یکی شان از چشم هایش
بیفتد
۳ـ خورشید پاره های پیکرت
پشت نخل ها افتاد
تا تنها
فرات برای آمدنش قیام کند
وقتی کسی مثل من با سابقه کم در شعر در جشنواره ای شرکت می کند.همین که شعرش دیده شده و به بخش نهایی رسیده است .کفایتش می کند .چون داوری ناگزیر با سلیقه های مختلف صورت می گیرد .
یکی از استادانم در باره ی داوری می گفت :زمانی که ما به عنوان داور شعری را می خوانیم ـ چون شعر با احساسات آدمی سر و کار دارد ـ حال و هوای ما در آن زمان در ما اثر می گذارد .آن روز کمی برایم عجیب بود .اما این روز ها خودم هم این را تجربه کرده ام.
اما امروز می بینم در چند جشنواره یک نفر ـ کسی که به شخصه دوستش هم دارم ـ داور است .نتیجه هم...
تا اینجا اتفاقی نیفتاده است .ایده آل های یک جوان عملی نشده است.اماوقتی با دوستانم ـ که شعر را مدیون آنهایم ـ صحبت می کنم از چیز هایی حرف می زنند که هم می ترساندم وهم ناراحتم می کند.اگر کسی حرف ها یشان را نشنود می گوید کشور به قهقرا می رود و هیچ وقت نمی فهمد این کشورمان نیست . آدم هایی دارند با نام این کشور بازی می کنند و خود را به قهقرا می برند.
برایم امید می ماند که مسئولی ببیند و پایان بازی را عوض کند.
پ.ن:دوست نداشتم اینجا جز شعر چیزی بنویسم.نمی دانم شاید این ها هم شعر مشوشی است که در خیال مانده است.
مطالب مرتبط
در حاشیه بر گزاری آخرین جشنواره های شعر
خودی ، غیرخودی ، نُخودی ، بیخودی !
کسی از پشت خاطراتم سرک می کشد
مادرم نیست
خنده هایش را می شناسم
تردید رگ هایم را می زند
فواره را خاموش کن
دیگر نمی توانم روی پایم بایستم
دستانت
مچاله ام می کند
آن قدر گریه میکنم
تا بخشکم
زیر باد
روی بند
اتاق ها
جا به جا می شوند
تا مرا به خواب ببرند
آن قدر می آیی و می روی
تا متکایم
خیس می شود
و صبح برای کمک می آید
خاطرات زیر زمینی ام را
ورق می زنم
ذهنم
به سرفه می افتد
و گریه هایم تا حیاط
می دوند
می روند
همیشه به آرزوهایم سر بلند نگاه می کنم
آنها را به ابرها داده ام
تا بخندند
گریه کنند
حالا هر وقت تنها می شوم
از راه می رسد
قطار